خرید بک لینک

(شبه حسب حال)

اینکه ما کجای تاریخ جا مانده ایم شاید مهم ترین مشغله ذهنی من بوده که نزدیک 18 سال است مرا در وادی فلسفه و تاریخ سرگشته کرده است. جوّ اصلاحات اواخر دهه هفتاد که با نوجوانی من عجین بود و آزادی نسبی مطبوعات پنجره جدیدی برای خوانش متفاوت تاریخ نسبت به آنچه در مدرسه آموخته می شد و آنچه در رسانه مسلط یعنی صدا سیما گفته می شد باز کرد. خوانش مجدد از انقلاب مشروطه و بازشناسی چهره فضل الله نوری، مواجهه تازه با تاریخ ملی شدن صنعت نفت، تفسیر دوباره انقلاب 57 و نقد ادامه جنگ پس از آزادسازی خرمشهر، قضیه عزل منتظری از مهم ترین مواردی بود که باعث شد در همان سنین نوجوانی به بازاندیشی در مسائلی بپردازم که از قبل برای من مسلّم و محتوم بود. اما خطوط قرمز و سدهای محکمی وجود داشت که این پژوهش را متوقف می نمود و آن عقیده مذهبی حاصل از تربیت در خانواده مذهبی بود. حتی آشنایی با صادق هدایت در سن 15 سالگی و خواندن بوف کور و سه قطره خون او و موج اسلام زدایی و زردشتی گری حاصل از القائات فولادوند که در دهه 80 قسمت زیادی از جامعه را تحت تاثیر قرار داد نتوانست در شاکله عقیدتی و تعصب دینی من رخنه ایجاد کند. غور در آثار سروش و به خصوص قبض و بسط تئوریک شریعت دریچه آشنایی با هرمنوتیک و فلسفه گادامر و هایدگر را گشود. خواندن هایدگر بدون فهم کانت ناقص بود. رشته کانت به فلسفه علم و فلسفه اخلاق در قرن 20 میرسید. فلسفه قرن 20 متاثر از نیچه است و خواندن نیچه یعنی سرآغاز مدرنیته! اما حل معما و کشف راز نشد...

نیچه در ایران پرومته مواجهه با کلیسا و دینداری است. انگار آشنایی با نیچه سرآغاز غلبه بر دین و آغاز مدرنیته و اتفاق افتادن چیزی شبیه رنسانس اروپا و ترقی علم و سیاست و فلسفه است. اما فلسفه نیچه مثل هر پدیداری زمینه و زمانه خود را دارد. نیچه علیه کلیسا و مسیحیت زمانه خود شورید نه اسلام، نه شیعه، نه حوزه علمیه قم! خیر و شّری که نیچه بر آن تاخت در حوزه فکری سامی و یکتا پرستی بود و خدای متجسد پدر، از سوی دیگر ملازمان نیچه در این پیکار الهه های یونانی و هنر نمایشی و موسیقی و غنا بود. رویارویی نیچه نه تنها فلسفی بلکه با ابزار هنر بود همانطور که نقاشیهای میکل آنژ بر دیواره های نمازخانه سنستین دیواره های مسیحیت را فرو ریخت و موسیقی واگنر که نیچه از آن ملهم بود. اما ما (من) از هنر فقط کمی شعر میخوانیم. نه موسیقی بماهو موسیقی، نه نمایش نه مجسمه سازی نه نقاشی از هیچکدام چیزی نمی فهمیم! نزد ما رقص مبتذل ترین حرکات بشری، شادی نشانه سرسبکی، نقاشی هم فقط برای مسجد با آن طرحهای اسلیمی بدون حضور انسان (آنچه سپهری در اتاق آبی ستایید!!) معنا دارد و در نهایت نمایش،تنها در نقالی و تعزیه آن هم بدون خلاقیت نمایشی و تغییر در متن داستان بوده است.

اما ما (من) از مدرنیته چه میخواستیم؟ مدرنیته برای ما چه بود؟

  • فتح باب در علوم جدید
  • انقلاب و توسعه صنعتی
  • نظام سیاسی دموکراتیک
  • رفاه اجتماعی
  • آزادی و مدارای فرهنگی

از زمان مشروطه تا امروز دنبال اینها بوده ایم و عدم تحقق آن ما را به این فکر واداشت که کجای تاریخ جا مانده ایم؟ پاسخ نهایی من همان حرف سید حسن تقی زاده است: "هر ایرانی باید از فرق سر تا نوک پا غربی شود" اما سعی میکنم حرف خود را در بستر یک استدلال با پیشفرض و مقدمه و موخره بزنم. برای مدرنیته چهار علت فلسفی، سیاسی-اجتماعی-فرهنگی، علمی و صنعتی در نظر گرفته ام که علت سیاسی-اجتماعی-فرهنگی علت تامه یا تیر نهایی بر پیکر سنّت غربی و علت فلسفی علت آغازین و سلسله جنبان علل دیگر است. در نوشته های بعدی تک تک علت ها و تاثیر آن بر تمدن غرب و نحوه مواجهه ما با آن را شرح می دهم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 18:13 توسط مجتبی فرقانی |

برچسب: نویسنده: حامد پورحسین تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:19

صفحه بندی