خوش است خستن روح به مناجاتی عصیان وار، چون طوفانی اقیانوس باور را شوریدن و از باران بی رحمتی نالیدن، درد را در عمق استخوان چشیدن و از سردی یأس بطن قلب را دریدن و نامطمئن به هر خوشی بودن و هر لحظه معیشت را در خطر دیدن و نه رضایت به خیر داشتن و نه نارضای شر بودن، عمری خاطره بر سر هوار شده و گورستانی از امید در قلب انباشته و ذلیلانه دل گسستن از آنچه به دست نیامده و چشم داشتن به توهمی در عمق جان رسوب کرده، خانه و کاشانه و بیگانه و آشیانه همبسته و همگی همدسته و هم پا به سوی لحظه بعد، خوش حال از این دانایی که لحظه بعد هیچ نیست و شادمان از فهم اینکه آنچه گذشت نیز هیچ بود. قافیه ها در متن نا همگون و متن چون نگارنده اش مشوش و مشکوک و اما مشعوف! مشعوف نه از جنس شعف هم راستایان و هم ردگان و هم زیستان بلکه شعفی حاصل از دانستگی نه دانستگی معنایی و نه فهم مسئله ای نه حل معضلی و نه تفقه و تدبری تنها دانستن حال خویش آن حالی که از آن من است نه عاریت از جمع و نه هبه ای از فرهنگ و نه تجربه ای از دین که همه بیگانه اند یا آجری به دیوار آشیانه اند. عده ای دلخوش از رسیدن به دلبسته خود و قلیلی شاد از دل نبستن خود و من مست از دست نیافتن به دلبستگی های خود چون کیسه آبجوشی که می سوزاند و درد را می فراموشاند که در پستگاه اجتماع نیستان، دل من نیستگاه اجتماع پستان است. رها در این بیابانک فنا، خورشید سوزان و ابرهایی گاه سایه انداز و گاه باران زا از برای تداوم فنا. توحید و موحد و وحید و محمود و محمد و احمد همگی بیمناک و در عین آن امیدوار انگار نمی شود بی بیم امیدوار بود نه واقعا نمی شود و نمیگذارند از این رو من پیشه بی امیدی در گرفته ام تا بیمناک نباشم و این تلخ شرابی است سنگین مست! سر دردش بی دستار و جنونش زنجیر بگسال و راهش بی هیچ جا و درگیری با آن من را در خود فرو برده و از بدی ها و خوبی ها کرخ شده ام نه باد پاییزی می پژمراندم نه نسیم بهاد می رویاندم.
در نوشته بعد از آنچه به ارث برده ام می نویسم.
برچسب:
نویسنده: حامد پورحسین